داستان زیبا و دوست داشتنی سفرهای گالیور
.:: اختصاصی گیگا دانلود فارسی ::.
.:: اختصاصی گیگا دانلود فارسی ::.
نام من گاليور است. داستان سفرهايم آن قدر عجيب است كه گاهي فكر ميكنم گرفتار كابوسي ترسناك بودهام و همه آن ماجراها، خواب و خيالي بيش نيست. اما هميشه از خود ميپرسم: مگر در بيداري هم ميشود خواب ديد؟ حالا، داستان سفر به سرزمين آدم كوچولوها را برايتان تعريف ميكنم.در سال 1699 ميلادي به عنوان پزشك در يك كشتي بزرگ تجارتي استخدام شدم . در سحرگاه يك روز بهاري، كشتي از بندر «بريستول» عازم درياهاي جنوب شد. در هفته اول، سفر آرام و خوبي داشتيم. غروب روز هشتم، ابرهاي انبوه و سياهي در آسمان پديدار شد و اين، سرآغاز توفاني سهمناك بود. كشتي بر بال امواج كوه پيكر به چپ و راست پرتاب ميشد. سرنشينان كشتي با حالتي وحشت زده و شتابان به اين سو و آن سو ميدويدند. فريادها در غرش توفان ناپديد ميشد . من كه در آغاز توفان خودم را با طناب به ستون چوبي انتهاي كشتي بسته بودم، زير لب دعا ميخواندم و از خداوند بزرگ كمك ميطلبيدم . ناگهان موجي بزرگ مثل يك كوه عظيم بر عرشه كشتي فرو ريخت و جهان پيش چشمم سياه شد. انگار همه چيز در يك لحظه كوتاه اتفاق افتاده بود. وقتي چشم باز كردم، خورشيد بر سقف آسمان آبي ميدرخشيد و در اطرافم تا چشم كار ميكرد، آب بود و آب بار ديگر از هوش رفتم. اين بار از شدت تشنگي و گرسنگي بود كه لاي چشمهايم را باز كردم. آسمان آبي با لكههاي سفيد ابر بالاي سرم گسترده بود. به پشت افتاده بودم و سفتي خاك را زير بدنم احساس ميكردم. ادامه داستان در ادامه مطلب....





سرویس دهنده اینترنت شما کدام شرکت است؟
انجمن و تالار گفتگو
دانشنامه گیگا دانلود
فروشگاه آنلاین
تبليغات




ابر واژه ها
نمایش تمامی تگ ها